خاک ... شیر ... شکارچی ... چی ؟ چی ؟؟؟

سوال ها همینجور پشت سر من عجیب می شدند و خداوندی که می خواستم از آن بگویم خودش را به من و یک دسته طوقی رنگ و وارنگ تقسیم کرده بود و هی پشت سرهم داد می زد/ توی کوچه: وجودم را تقسیم کرده ام ... سنگ های زیرین آسیا و ...

 

نکته ی روز : حماسه ی زردتشت به کجا انجامیده که برای دلداری دریا نیز ترانه می سراید ... نیچه

 

به گاردلیا : نشسته ام گاردلیا ... نشسته ام یک گوشه ی دنج این ماجرا ... یک جایی/جاهایی که هیچ تنابنده ای به پر و پاچه ام نتابد/ نپیچد ... نشسته ام این گوشه و دارم روی یک تکه چوب کهنه قدیمی را کنده کاری می کنم ... عکس های متعدد توی چشم هایم که هی جا می اندازند ... جای پا می اندازند روی پهنای دولای عرض چوب/چوب ها ... می دانی گاردلیا؟ می دانی ... می دانم که می دانی ... یک توفیق اجباری است ... همین دیگه ... همین ... ما که چیزی از دست ندادیم .... فقط یک وقتی/چند وقتی توی دست های خالی مان را نگاه کردیم و یکهو دیدیم قلب تپنده ی یک کبوتر بازیگوش بیرون از هر سینه ای ... حتی سینه ی  کبوتر گیریم ... دارد کف دست هایمان می تپد ... فقط دیدیم و زل زدیم توی روی همه ی آینه ها توی خانه مان ... پشت انبار ها و آب انبارهای کوچه ی پشتی ... سلطان نشست روی تخت و دست هایش را به نشانه ی اعتراض بالا برد: سرخ ترین پوست از آن کیست؟ زردی من از تو ... زردی من از تو ... زردی من از تو ... حالا گاردلیا ... حالا هم مهم نیست ... اصلن غصه نخوری ها ... توی کلمن آب ریخته ام و یگ/ک گلاب مفصل و چند تکه لیموی تازه برش خورده ی تازه از شیراز رسیده و یک مشت خاک و یک لیوان شیر ... بوی سرزمین مان را می دهد گاردلیا ... بوی تو را ... بوی خاک تن آدم را ... بوی حوا را ... می خوری ...

ادم کوروش خشایاسی ...

من حرف هایم را زده ام بچه ها ... من حرف هایم را زده ام ... گریه گری هایم ... خنده گری هایم ... اینتی گری هایم ... حالا دیگر چیزی فرقی نمی کند ...  اما حق با شماست ... حق با کسی است که می بیند ... من فدرس ساروی شاگرد رجب بذرافشان از همین جا به همه ی شما سلام می کنم ... سلام ...

 

نکته ی روز : زردتشت اگرچه رقاص است اما رقاص عنکبوت ها نیست ... نیچه

 

به گاردلیا  : بیا بخندیم گاردلیا ... به حتی پهنای اشکی که به یک ریز چشم هایت را پر کرده بود و به آن همه احساس و میل و تپش و گله و اخم و تخم و به در و دیوار کوفتن ها که بادبادک شده بودند روی یک پشت بامی که بی فلکه حتی ... روی یک لنگ در نیمه باز ... رویم را زمین ننداز دختر ... رویم را زمین ننداز  دختر ... بیا و از از دست ندادن های دنیا یکی یک دانه اش را نصیب من کن ... منم .. من ... فدرس ساروی پسر تمام عیار خدایی که وجودش جودش حضورش سجودش همه ی چیزهای درونش بعلاوه ی انکار عبورش از در و دیوار نذر من است ... من و گل های سرخ عالم دیگر/با این حساب ... با این پیشامدها/که تو هم می دانیشان ... دیگر از هم تفکیک ناپذیریم ... از فدرس به تمام/همه ی گل های سرخ و سرخ تر عالم و آدم : شناور باشید ! این فرمان من است ...

منم گاردلیا ...

گاردلیا به فدرس : گاردلیا سرزمین تو ... یک مزرعه ذرت ...انبوه ... مخوف ... پر از زخم ... زخم هایی که هلهله می کشند به دور یک زخم ... که از عشق است ...عشق ... عشق ... من ازدره ها آمده ام ... از سرزمین تن تو ... از نور ... از آفتاب ... ذره ...عشق ... تعلق ... تعلق ... و تنگنای چسبناک حلقه ا ی میان انگشت دست چپ ...  نبضم را چسبانده ام به عروق ملتهبم ... به تکان های شدید تمام سلول های خاکستری ... به پمپاژهای بی قافیه و مست قلبم ... از تکان های ممتد و منظم اتوبوس ... تا  تاریکی و گرما ودست هایی مضطرب ... تا امتداد رد  نگاهی درنده ... مثل تیزاب ... ذوب ...  ذوب ... ذوب می شدم/وم ...از پشت قله ی دماوند ... پر از پر پرنده و گرمای اجاق و و نان و سیگار و خزر ... تکان می خورم ... نفس می کشم ... یک روزنه ... آغوش ... چوبهای نیم سوز ... بوی زندگی ... سفره ی پهن ... برکت ...چشم های خندان خدا ... وعصب هایی سرشار از تعلق ... تعلق ... نرمای نوازش ... گم شدن ...گم شدن ... آسمان هفتم ... بازوان تو ... حل شدن ... سل بای سل ... بوی سیب ... و دهانی که بوی آتش و شراب می داد ... مست ... مست ... مست پیاله و چوب و پتوی نارنجی ... زیر چتر تو ... زیر سایه بان سایه ی تو ... باران بلند قهقهه می زد ... شکاف شب با چرخش چرخهای چمدان  ... زنی به دنبال تو ... تویی با قدمهایی بلند ... زنی با تنی سنگیننننن ... قلبی سنگین تر ... تعلق ... تعلق ... واقعیت ... زندگی ... سقف ... سفره ای پهن ... و انگشتانی مزین به دایره ای شنگ ...  تعلق ... تعلق ... تعلق ... چشم باز می کنم شلوار زیتونی تو ... فدرس ...

من که دارم می زنم بیرون ... دارم می روم به ایوان ...

دانه به دانه ... یک به یک ... حتی یکیشان را هم نمی شود جا انداخت ... خدای این حوالی موادی مربوط به موضوع سرگیجه را توی هوا پراکنده می کند ... گاهی در یک حرکت انتحاری بی هوا و بی مقدمه آف می شوم و می افتم یک وری روی یک کاناپه ی دو و نیم تنی ... خدای این حوالی خودش یک رحمی توی سرش بیفتاند ... آمین ... صدایم درگیر است ... گیر در است ... در در خانه ام ... دم در ... درست پشت در در درون دری که به روی دردهای درونم درگیر است ... در به در ... هیس! هوای این حوالی را یک نفر کمی پراکنده کند و یا با یک قاشق با هدف اندکی رقت ممکن به همش بزند ... ممنون ...

 

نکته ی روز : حتی یک کودک هم بر زمین دلیلی برای خنده می یابد ... نیچه

 

به گاردلیا :  بلکه سقوط کنیم یا پرواز کرده باشیم ... بلکه گاردلیا ... بلکه سنگرهایمان را رها کنیم و بزنیم بیرون ... بلکه که دیگر ... بلکه ... بلکه ... گاردلیا ... گاردلیا ... گاردلیا ... ناباورانه نگاه می کنم ... دیگر کار از کار گذشته است گاردلیا ... دیگر راهی نیست ... من استعدادش را ندارم و شاید و یا شاید چیزی که روی دست هایم ریخته است خون تازه ی نوح نیست ... من موجود دو پهلویی شده ام دارم هی به اسب های این درشکه/گاری هی می زنم ... تا اینجا و نه بیشتر از اینجا پیش آمدم و درست در منتهی الیه ممکن ایستاده ام  تکیه داده ام به دیواره های شرقی این ایوان و منتظرم ... شاید همین ...

 

به عادت عجیب درها فکر می کنم ...

 منتظر باش تا کسی در بزند و تتق تتق ... بفرمایید داخل ... بگذریم ... من مناسب کاری که الان مدت هاست  سر آن بودم نبودم ... ببخشید ... باید برگردم توی داخل اتاقم ... لطفن قبل از ورود در بزنید ... تتق تتق ... بفرمایید ... اتاق شش در چار و کار شیش و هشتی ... خوش آمدید ...

 

نکته ی روز : آیا بخشنده نباید سپاسگزار باشد که کسی به فضل خویش بخشش او را پذیرفته است؟ آیا دهش نیازی در وجود دهنده نیست؟ آیا پذیرفتن مهربانی نیست؟ ... نیچه

 

به گاردلیا : از روی سینه ام یک جفت دست بکش ... با ماژیک ها ... یک رد بکش ... یک خط ... یک مداد بردار ... از روی سینه ام یک رد بکش ... لطفن برسد به جاهایی که فرض کرده بودیم ... خانه ای که کلیدش را فقط من دارم ... برای برگشتن به خانه باید از آن بروم ...  کلید ... تنها اساس خانه که از/در بیرون هم اسباب آن است ...  فقط یک کلید گاردلیا ... می فهمی؟؟؟ فقط "یک" کلید لازم دارد هر خانه ای گاردلیا  ...