سایزت را بده می خواهم برایت خیاط بخرم ...

چند نفر را می شناسم ... خودشان هم این را می دانند ... درست مثل کف دست هایم و روی/پشت دست هایم ... همان هایی که هالا/حالا هالا /حالا ها باهاشان کار دارم/دارم ... روی/به صورتم نگاه کرده اند ... خشم را دیده اند  ... این ها همان هایی هستند که همین یک چند وقت پیش بود که/یا همین چند لحظه پیش بود که انگارهمین/همه ی طول عمرم یک پایشان روی/توی خرخره ام بود ... این ها همان هایی هستند که خوب می شناسماشان ... خودشان هم این را خیلی خوب می دانند ... گرچه به روی/زیر خودشان هم نمی آورند ... گرچه گفته اند/نوشته اند که من را از نسل سوخته ام تفکیک می کنند/با ابزارهایی خاص مثلن به این اشاره کرده اند که من طبیعی نیستم و از توی عناصرم آتش را از خاکم چربتر/نرمتر است ... این ها را می شناسم ...  از آتشی که از توی چشم هایم زبانه می کشد  یعنی از توی عکس خودشان در انعکاس مردم/ک هایم ... این ها را من می شناسم ... آخه من می بینمشون ... آخه من از خاکم و به خاک بر می گردم/سر می زنم برادر ...

نکته ی روز : همدم خاموش در آدمی چنان وحشتی از تنهایی بر می انگیزد که بی همدمی هرگز چنان احساسی ندارد ... نیچه

به گاردلیا : یک پنجره برای بستن به روی تو ... یک پنجره برای باز کردن به روی من ... برای هی باز کردن و بستن ... برای تنفس در هوای تازه به قول آتش نشانان در مواقع خفه گی ... گاردلیا باور کن که یک پنجره برای این ها و خیلی چیزهای دیگه ... برای من که باشم ... برای تو که ادامه ی همان شب هایی باشی که تویش صبح نمی شد ... برای یک گلدان که تویش پر از شمعدانی هایی باشد که تا صبح روشنایی می دادند به تاریکی پشت شیشه هایمان کافیست ... گاردلیا باور کن ... باور کن که یک پنجره کافی است ... درست به اندازه ی تو در ابعاد محدود اندام من ... درست مثل همه ی محدودیتهای دیداری در عرصه ی مبحث بینایی ... درست به اندازه ...

گاردلیا به فدرس : ما زبان پنجره ها را می دانیم ... رویشان "ها" می کنیم و غبارشان را نوازش ... نقشی از تو ... نقشی از من ... تکیه می دهی و سخاوتمندانه در را می گشایی و من با آبپاش کوچکم از راه می رسم ... چشمانت را آب می دهم ... گاردلیا جوانه می زند ... یک پنجره کافی ست ... برای من که با عنصر آب ... آتشت را التیام دهم ... هوا ضخیم و زبر است ... چتر سیاه را باز کن ... می گویند بوسیدن چشم دوری می آورد ... هااااااااااا ... طرح یک پنجره ی باز برای همیشه کافی ست ... دستت را می گیرم و می کشم ... زیر آب های گرم و پیر ... 

سدر و شاه بلوط

درد باران دارم ... هیچ کس  نمی فهمد  ... باران دلم می خواهد مرد!!! این همه آسمان خالی آفریدی ... این همه ابر توی دلش پخش و پلا ... این همه دریا ... به این دلی که چپاندی توی دلم ... به این کناره های پنجره ام ... به این "من" که بین و لا به لای روزهایت می ساختی یک نگاهی بکن که ... بدت نمی آید؟ خب به من هم هست این هستی نیست؟ هست ... ببین منو ... نگاه کن ...  دلم باران می خواهد ... چترم دست دوم است و خوب هم جمع نمی شود ... دردسر است ... این جایی هم که هستم که ماشین ندارم ... درد سر است خب اما من دلم ولی باران می خواهد خب ...

نکته ی روز : هوا گرم است ... باید آب را تشنه کرد ... نیچه

به گاردلیا : تو می توانی ... می دانی که می توانی ... می دانی ... می خوانی ... تو می فهمی ... تو می فهمی که می توانی ... تو گاردلیا ... تو ... تو می توانی ... ببین ... به این روزها نگاه کن ... اینکه تو کجا باشی اصلن مهم نیست ... اصلن این بحثی نیست که قابلیت اجرایی داشته باشد توی میان پرده های ما ... ببین ... این اصلن مهم نیست که ما کجاییم ... مهم این است که چگونه آنجایی هستیم که هستیم ... مهم این است گاردلیا ... مهم این است نه این که تو کجا هستی و من به کجا می روم ... این که من این جا هستم میان گرگ هایی رنگ به رنگ تر از هر رنگین کمان که هفت رنگ را با هم رژ کرده اند روی لبهایشان و یا اینکه تو آنجا هستی درست وسط ستاره هایی خارج تر از هر منظومه ای شمسی یا ... نه گاردلیا ... نه اینها مهم نیستند ... این که ما ... من و تو ... کجا باشیم اصلن مهم نیست ... مهم این است که چگونه باشیم ... من دارم می روم شام بپزم ... یعنی می روم که به پس مانده ی شام دیشب یک تخم مرغ اضافه بشکنم ...

گاردلیا به فدرس : دم عجیبیست ... گاهی دل آدم مثل درز پنجره ای می شود که انگار سال هاست آنرا باز نکرده اند ... امشب چند دقیقه به احترام تو به دودی آسمان خیره شدم ... شام امشب تخم مرغ ... با پس مانده ی لقمه ی آخر تو ... من که از پشت این پنجره خیره به دست های مهربان توام ... این پنجره و دلخوشی کوچک بزرگ بزرگ بزرگ گاردلیا ... انگشت هام قبل از بستن چشم به دهان تو دوخته اند ... یک اشاره کافی ست ... از این کهکشان ستاره ی تو مرا بس ... من روی تمام رنگین کمانها را پرده ای از سیاهی عنبیه ام می کشمممممممم ...
راستی اسم درخت تو سدر بود و مال من شاه بلوط ...

و حالا ادامه ی ماجرا :

تا به حال به سرتان زده است روی یک کاغذ کاهی نقاشی کنید شعر بنویسید؟ آدم را جو می گیرد ... نه؟ حالا فرض کنید که با خودنویس بنویسید و یا حتی چرا که نه! یک پر عجیب عقاب و یک شیشه دوات از دوده ی طبیعی ... آدم را جو می گیرد ... نه؟ حالا فکر کنید خیلی غمگینید ... مثلن خیلی دوستش دارید و اصلن این را نمی فهمد ... تریپ برتان می دارد ... نه؟  حالا فرض کنید که ... خیلی خوبه نه؟ هی فرض کنید هی احساس کنید ... هی توی خودتان با خودتان ور بروید ... هی ... هی ... آره ... دارید دیوانه می شوید ... نه؟ حالا با خیال راحت فرض کنید شوپنهاور هستید ... کی به کیه ... نه؟

نکته ی روز : از زمان کپرنیک به بعد انسان از مرکز جهان به نقطه ای مجهول می غلتد ... نیچه

به گاردلیا : به شوخی گرفته ای ... نمی دانی ... من این روزها اصلن در باب شوخی با هیچ کسی نیستم ... فقط دارم از آن روی خودم به اضافه ی آینه از همان رویم صورتم را کامل می کنم ... دوتا سمت راست گاردلیا ... دو تا سمت راست ... یادم می آید یک باری بود که من مدتهای مدیدی داشتم روی عناصر متشکله در بطن هستی و احتمال ورود عناصر بیرون محیطی به محدوده ی جهان کیهان در برابر و چند چیز دیگر منجمله داستانهای هلتفی کوچولو و محسن اینا فکر می کردم ... دوران خوبی بود گاردلیا ... دوران خوبی بود ... حالا بگذریم ... همه ی آنچیزی که می خواهم به تو بگویم این است که تو این روزها را به شوخی گرفته ای ... نمی دانی ... به مخشوش بگو که یک شانه ی من خالی است هنوز ... سمت راست ... خیالش تخت ... خواب گاردلیا ... خواب ... دلم می خواهد بخوابم و بقیه ی ماجرا ... 

گاردلیا به فدرس : یادت هست ؟ آن قاصدک های سپید ... قاصدک های سر کش دیوانه ... هنوز حرفم تمام نشده ... خودشان را از لای انگشتانم می کندند و  به سویت  ... با  ریزش ذره های نور گوشه ی اتاقت قاصدکی کز کرده را می یافتی ... گاهی تپل و پراز پر ... گاهی نیزه ی باد بی پرشان کرده بود ... با این همه پر می کشیدند و می آمدند ... جسور و پر طاقت ...قاصدک ها هم مثل فرشته ها هستند ... با چوب جادویی خود فقط آرزوهای دیگران را بر آورده می کنند ... خودشان بی آرزو مانده اند ... اصلن یادشان رفته که آرزو کنند ... ! دانه های گندم نذر کرده ام برای کبوترها و نانواها ... روی ایوان منتظر قاصدکی باش ... پر از پر ... برایت لبخندی از من  آورده  ...
 

 

پشت کوه ها شهری است ...

گاردلیا به فدرس : گوش هایم بیدار است و تمام صداها را می شنوم ... تیک تاک یکنواخت ساعت دیواری ... صدای جیرجیرک ها ... صدای کش و قوس تو ... صدای چرخیدن چرخ دوچرخه ی دخترک ... صدای بغ بغ کبوترهای پشت پنجره ... بوی شیرینی می آید ... بوی رخت نو ... بوی عید خانه ی مادربزرگ ...  بیدار شو ... بیدار شو ... ببین ! گرگ و میش سینه ی سحر ... یا تیغ کش پهنه ی غروب ...؟ بیدار شو ... ببین فدرس ... ! ببین ... ! ما گم شدیممممممم ... گمممممممم ...

ایستگاه چندم بود ؟ یادم نیست ... اتوبوس حرکت می کرد و سر تو روی شانه ام تکان می خورد ...  پیاده شدیم ... ایستگاه چندم بود ...؟ وسط دار قالی ایستاده ام ... دار دار دار می زند ... پیاله به دست وسط نقش قالی ایستاده ای ... وسط گود زورخانه ... یا هو ... یا هو ... یا هو ...

گاردلیا راز عجیبی را کشف کرده ... هیس ...! پشت کوه ها شهری ست ... با مردمان پشت کوهی خوشبخت ... مرد قبیله ... اصیل و شریف ... به شکم بهشتی این قبیله می اندیشم ...

امشب از ته بنفش آسمان شیری بزرگ بیرون می آید و توی راه شیری مرا با خودش فرو می برد ... چقدر دلم می خواهد دهانش را باز کند و ...

آهسته تکانم می دهی دستت سنگین وگرم روی سرم تاب تاب تاب می خورد ... من فقط کمی تب دارم ... ماه می آید پایین ... چشم هایم دنبال درختان تبریزی می گردد ... ف د ر س ...

موی ریشم درد می کند ... نان و یخ خورده ام ...

مردمان مسکون روی زمین (سیاره ی زمین) چند دسته هستند ... یک دسته همیشه دارند آواز می خوانند ( حالا در انواع مختلف و متفاوت) یک دسته دائمن در حال جنگند (حتی با خودشان) یک دسته ساکتند (مبهوتند) یک دسته در حال دسته بندی هستند (نه بر اساس این معیاری که من دارم در اینجا از آن حرف می زنم) یک دسته دسته دسته هر روز با هم همزمان بیدار می شوند و با هم همزمان می خوابند یک دسته هم هستند که توی هیچکدام از این دسته ها جا نمی شوند برای این آدمها در فرهنگ لغات معاصر ایرانی معادل "بی دسته" را اختصاص داده اند که جالب است بدانید که اصلن دسته ی کوجکی هم نیستند و حتی تا آنجا که همه ی دسته های قبلی را هم در خود جا داده اند و در بر می گیرند ... یادش به خیر دوران چند دسته گی ها ... یادش به خیر ...

نکته ی روز : مراقب باشید بر چهره ی باد تف نکنید ... نیچه

به گاردلیا : توی گوشم را بگو ... توی دهانم ... من را بگو ... تو بگو تو گاردلیا تو ... یک نفر امروز صبح زاییده است ... هفت یا هفتاد قلو ... یک نفر امروز صبح هفتاد یا هفت بار ... چه فرقی می کند که ... بی خیال گاردلیا ... بی خیال ... تو بیا اینجا کنار دستم را بنشین ... توی گوشم را بگو ... توی دهان ... من را بگو ... تو بگو گاردلیا "تو" بگو تو ... من هستم ... همین حوالی ... پشت چراغ را قرمز می کنم ... رویش را قرمزتر ... آبی تر ... سبزتر ... زردتر ... پشت چراغ ها را قرمز نکنید ... رویشان را قرمزتر ... آبی تر ... سبزتر ... زردتر ... پشتم درد می کند گاردلیا ... ببین ... اینجاش ... آره آره ... همین جا ... آآآآآآآآآآآخ ... دست رویش نذار گاردلیا ... دست رویش نذار ... آرام این پیراهنم را بده بالا بزن بالا ببین چیزی جایی از قسمتی یا تکه ای یا چه می دانم (بحث که پزشکی نیست) ببین شکس ته ؟ راستی دیروز یک کمد خریدم با یک شلوار جین تازه (آبی پر رنگ تر) ...

 

برای اقدان های بعدی ...

قد آدم گاهی عقل نمی دهد ... هرچه فکر می کنم این روزها را بهتر از این نمی شود جوری جور کرد ارزش بیارزد را داشته باشد  ... راهنمایی ام کن لطفن مراد از این همه گفتگوها آن هم درست روی خط مرزی ... مثلن جایی میان بانوهای منجمد قطب مقابل جنوب یا همین شمال خودمان چرا راه دور می رویم؟  مثلن به اوقات فراقت اشاره کنیم و البته این فقط برای زمانی است که دارم اینجا را لای توتون ها برگ می پیچم ... باورتان می شود؟ من توی همین فکرها بودم  که داشتم ورقهای تقویم شانزده سال گذشته را با خودم زیر لب تکرار می کردم : آدمهای برفی استخدادم باید گردند ... این خوابی بود که پریشب دیدم و هنوز هم از روی جزییاتش تعبیری ندارم که بدهم خدمتتان ... بی حسابیم حالا جناب مگ دونالد کرانه ی شرقی و یا احتمالن غربی شمال شرقی برقی برفی فرفی ندارد آدمهای برفی اخراج باید گردند ... همین حالا مثلن ... شما مخاطب فرضی شخصن رسمن اعلان و اقدان کنین ... جمعی از هواداران بی هوایانزی ... آبشش یادتان نرود لطفن ... زیادی انتزاعی بود ببخشین ...

نکته ی روز : مامان من عیسی را نکشتم این کار قبلن انجام شده بود ... نیچه

گاردلیا به فدرس : شب دم کرده ایست ... عرق می ریزی ...

 - شرجی ست گاردلیا نه ؟

- شرجی ... اما نه موذی ... می بینی فدرس گله ی آن چوپان کاغذی بود اما کاغذها گرانبها بودند ...

- کاغذ کاغذ است گاردلیا ... اگر گله اش از خون و گرما بود گله تن به آتش نمی سپرد ... نزدیک بیا ... گرمای تموز و سرما گاردلیا... ؟

می دانی ؟ تبعیت ناگزیر جاذبه و سیب  زندگی من و توست ... و البته که تو زمینی ... بزرگوار ...

-   دستت را روی سرم می گذاری و نیروی مرموزت وارد بدنم می شود ... مثل روح گوزنی وحشی در بدن سرخپوستی کهنسال ... مثل امانتی مقدس ... مثل توشه ی راه برای هر روزم  که مباداست ... برای لحظه های تردید و ترس ... برای ایام تاریک ... برای زندگی ... آهسته آهسته ته روحم رسوب می کنی ... سنگین و بخشنده چون زمین ...

رسوب می کنی ...

 

من بلتم بنویسم پشت تا پشت بلتم بنویسم یک عده : پشت تا پشت یک عده ... ببین :

به ماه نگاه می کنم ... به ستاره ها ... به زمین ... به خودم که میان همه ی اینها معلق ... به خودم که دارم به ماه نگاه می کنم ... به ستاره ها ... به زمین ... به خودم که میان همه ی اینها معلق ... به خودم که دارم به ماه ... توی آینه توی این لوپ ... حالا تو هی مسکن تجویز کن  و من هی به تو بگویم که این آت و آشغالها بی فایده است دکتر جان ... بی فایده است ... باید کمی پنیر بمالند لای نون یک روز صبح زود بزنند بروند بغچه به چوب روی دوش و دیگر مثلن حالا برای هفت یا هفتاد سال سیاه هم برنگردی ... حالا تو هی مسکن تجویز کن و ببند به ریسرچ های شبانه لای اوراق کهنه ی پدربزرگ در میان کیف سامسونت به ارث رسیده  از دایی مرحوم فریبرز ... پشت دریاها پشت تا پشت دریاست ... پشت تا پشت ...

نکته ی روز : اگر به کسی پرواز نمی آموزید دست کم او را شتابانتر سقوط بیاموزید ... نیچه

به گاردلیا : فوت و فن این بازی ها را بلتم و تکمیل احساسات در شرایط بغرنج محیطی را ... حکم می کند دل که بریزیم وسط ... کارت ها را ... و ببریم این همه سرخ این همه سبز ... زردها را ... حکم می کند که ملال لطفن انگیز باشد ... انگیزتر از همیشه ... انگیزتر از این ستاره ها این راه های بین المللی شیری ... این فضاپیماهای مسقف و این همه تهدید که نوع بشر را از نو تهدید می کند ... ببین گاردلیا .. ببین ... این ها سر تیتر چند خبر مهم از چند و چون چند نشریه ی بین المللی بود که برایت به اختصار آوردم ... تو به ازدحام و تراکم گازهای گلخانه ای لطفن کاری نداشته باش من با یک عده از بچه ها داریم رویش کار می کنیم ... منصور حلاج را بگو ...  حلاج را حالا حی هی حلاجی کن برای مردم ... ببین گاردلیا ... تو کاری به کار این کارها نداشته باش  ... رستم دستان را ... منصور حلاج را بگو ... بادهای مخالف ... با دهان مخالف توی بادها را بگو: من مست می عشقم هشیار نخواهم شد ... هش یار نخواهم شد!! ... وز خواب خوش مستی ... بیدار نخواهم شد ... بی دار نخواهم شد !! ...می بینی گاردلیا ؟ می بینی ؟؟ من فوت و فن این بازی ها را بلتم گاردلیا ... من فوت و فن این بازی ها را بلتم گاردلیا ...  تو لطفن کاری به کار این کارها نداشته باش ...

تا معراج می رم و زود می آم ... جایی نری هااااا ... خب ؟؟

دلم یک صندلی می خواهد و ساعت های طولانی ... ساعت هایی که لمس نمی شوند ... ساعت هایی که بکر و باکره از کنارم می گذرند بی آنکه به لمس سنسورهای حسی آلوده شوند ... دلم غار اصحاب کهف می خواهد ... دلم ... دلم درد می کنه ... درد می کنه دلم ... 

نکته ی روز : چه کنیم که ما بی زوران بی زوریم و همان بهتر که دست به کاری نزنیم چرا که زورمان نمی رسد ... نیچه در نقد ارزشهای مسیحی

به گاردلیا : شراب خون عیسی شد ...  با تکه نانی که مادر به عنوان آخرین قطعه ی تن پازل پدر نذر کرد ... کامل شد ... کامل شد گاردلیا ... دیشب "امشب با نان و خیارشور و بی جواد به معراج می روم " شد ... نان و خیارشور آخرین بازمانده های آذوقه ی مسیح با آخرین تکه ته مانده های نان و شراب ... نان و خیارشور ... نان و شراب ... نان و خیارشور ... ما ز بالاییم برویم بالا ... به سلامتی خر عیسی ...
   

... معجزه بود گاردلیا معجزه بود ...

باید دور گلیم آدمها را سیم خاردار الکتریکی (های ولتاژ) نصب می کردند وقتی که داشتند از روی کتاب ژان ژاک روسو قراردادهای اجتماعی را تنظیم می کردند ... (البته خیلی قبل از تولد خود ژانی جان ...)

نکته ی روز : هر انسان خداپرستی خدای ویژه ی خود را آفریده است و بر زمین هیچ دشمنی ای پلیدتر از دشمنی میان خدایان نیست ... نیچه

به گاردلیا : زیر درخت انجیر بود گمانم ...  ظهر تابستان بود ... از همان موقع هایی که سهرآب لب پاشویه نشست ... دراز به دراز افتادم زیر اون درخت و باد خنکی بگی نگی می خورد زیر موهایم از پشت سر و ... نیما و چادری و گوسفندی و سگی و ... ظهر تابستان بود و صدا گفت غروب نکرده آفتاب بسم الله ی بگویم و گوسفنده رو بزنمش دم جوبی زمین و بسمل بسمل ...  توی همین فکرها بودم گاردلیا ... تمام روز را ... توی همین فکرها بودم تا دم غروب ... خواباندمش و کارد را ... صدا گفت بخشیدمت دست نگهدار  ... اسماعیل آمد و ... گفت این را ضبح کن ... من و اشراق و اسماعیل زیر درخت انجیر و ... عقاب خورشید آمد  مرا به هوا برد که برد ...  

گاردلیا به فدرس : لابه لاي تمام لاهاي درخت ها ميگردم ... بوي سيب مي آيد ... سفت و سبز و پرآب ... برايت مي چينم و نگه مي دارم تا گاز بزني ... چه نگاه عجيبي داري تو ... ! دهانت را باز مي كني ... به انگشت هايم مي نگري ... سيب را گاز مي زني ... مكيده مي شوم ... امشب فرشي زير درخت گردو پهن كرده ام ... نبضت را مي شمارم ...


- گاردليا ؟ برايت از آن گنج بزرگ گفته ام ؟


- به " تود " ها نگاه كن خوشحالند اينجا ... همان شب سرد زمستان گفتي برايم ... خوشحالند ... خوشحالند ...


امشب آسمان گرمش شده مي بيني ؟ پتويش را برداشته و جوجه هاي نقره ايش را نشانمان مي دهد ... دست هايت را تا صبح مي فشارم ... گاردليا هم جوجه اي نقره اي دارد ... از خون و عشق و فلسفه ... گاردليا نفس مي كشد تو را ...


مسافر كوچكت در راه است ... در انتظار تو ... لاك كوچكش را نوازش كن ... مي سوزد ... اصل كه آشكارنمي شود ... نه ...؟ لاكپشت ها هم پشت بوته ي نيلوفر پنهان مي شوند ... راه طولاني و ما صبور ...


اسمم را صدا بزن...بلند ... بلللللللللللللند ... ميلرزم و دستت را محكمتر مي فشارم ...

در زخم نیز ... در زخم ریز ... در زخم زندگی هایی هست که مثل خوره آن را می خورند ...

 آنچنان غرق منافع شخصی و گروهی خود در قالب باندهای ادبی و مطبوعاتی شده ایم که ... وقتی شعرا چشم دیدن شعر را ندارند این روزها چه توقع از مخاطب ... از ماست که بر ماست ...

نکته ی روز :  در زخم نیز فضیلتی شفا دهنده وجود دارد  ... نیچه

به گاردلیا : آنچه که اصل است همواره پنهان است ... ستاره ها زیبایی شان را از گلی دارند که دیده نمی شود ... این ها را شازده کوچولو گفته است ... این ها را شازده کوچولو گفت ... من ... تو ... در وضعیتی غیر قابل پیش بینی بود که آن را شنیدیم آنهم تقریبن بعد از بار چند هزارمی که آن را خوانده بودیم ... شنیدیم ... حالا دیگر چیزی چندان تفاوتی نمی کند چندان جدی نیست چیزی که اصل است پنهان است این ها نیست که آشکارند ... می بینی گاردلیا ؟؟ می بینی ؟؟ آنچه که اصل است همواره پنهان است ... بیا ما هم پنهان شویم ما هم با هم ... بیا ما هم پنهان شویم گاردلیا ... بیا ما هم بزنیم و برویم به همانجاها به لاها و به لاهای همان چیزهایی که اصل هستند ... بیا اصل باشیم گاردلیا ... بیا اصیل بشویم گاردلیا ... بیا گاردلیا ... بیا ...

تاب تاب عباسی ... خدا منو ... منو ... ببین ! منم ! من !!!! نشناختی ؟

 اقبال عمومی مردم مغرب زمین در روی آوردنشان به همزیستی و دوستی با حیوانات بی دلیل نیست ... موجوداتی که ... دلم برای رولی تنگ شده ... برای اون صورت پشمالوش که برای دیدن آن چشم های معصومش باید با دست آرام موهایش را از صورتش  کنار می زدی ... راستی وقتی رولی آن چشم های معصوم را پنهان می کند ما این چشمهای خونبار و سرشار از خشم و کینه و نفرت را ... چه بی پروا به چشم های هم ...

 

نکته ی روز : هر شری که نگاه انداختن بر آن خدایی را بطلبد بر حق است ... نیچه

 

به گاردلیا : این هایی که می کنی توی صورت آینه ... این پشک هایی که هی پشت سر هم  می اندازی این سوی دیوار ... این من که نشسته ام اینجا رو به روی دیوار نقش لای نقش های دیوار چیزی نمی خواهد بگویی اما ... تو باید خیلی زخم ها را حالا حالاها دسته دسته کنی لای سبزی ها ... لای ملافه های کهنه ی مادربزگ ... لای  ... خسته ام گاردلیا ... حالا همه ی اینها را هم که بگویم که چی؟ که چه بشود ؟ که اصلن چه می شود حالا گیرم ؟ همه ی اینها را که می گویم ... همه ی این ها ... ها ... ها کن توی صورتم گاردلیا چشم هایم بخار گرفته ... کاسه ی چشم هایم را می گویم ... کاسه ی نیم کاسه ات را بیار کباب ببر ... من موچم ... موچ ...

 

اخوان می گوید نوش نوش !!

خبر خوبی نبود شنیدمش ... کوتاه ... دو یا سه کلمه ... بسط دادمش ... تلخ بود انگار (از منظری) شیریندمش ... سر زده آمده بود ... سر زدمش ... بیدار نگهم داشت همه ی طول روز و شب را ... خواباندمش ... خبر خوبی نبود خوباندمش ... جوشاندمش ... رویاندمش ... اندمش ... اندمش ... اندمش ... اندمش ... اما باز هم با همه ی این تفاسیر خبر خوبی نبود ... باور کنید ... حالم امروز اصلن خوب نبود حتی وقتی داشتم با آن آب تاب از ویژگی های "حال خوب" برایشان حرف می زدم ... وقتی داشتم برایشان از راهکارهای کنترل و ثبات حرف می زدم اصلن در وضعیت با ثباتی کنترل در دست هایم نبود ... اما ... زیاد طول نمی کشد ... زیاد طول نمی کشد ....

نکته ی روز : بزرگترین صدقه دهنده ترس است ... نیچه 

به گاردلیا : آب زرد ... آب تلختر ... آب شور (تعمیدی به نام اشک بعد از آنکه من دوبار از روی حافظ ختم گرفتم ... ) ... گاردلیا ... من اژدها شده ام با عروسکی پر از کاه که به آتش می کشم ... می کشدم ... من همان وقت ها هم که بود به اخوان خدا بیامرز  همیشه می گفتم ... می گفتم که گرگ هار عاقبت اژدها می شود ... گوش نمی کرد که ... باز یک پیاله ی دیگه می ریخت و می داد کف دستم و می گفت : نوش کن نوش پسرک ... نوش نوش ...

 

گاردلیا به فدرس :
روی ایوان نشسته ام سرت در آغوش کشیده ام...
آهسته می گویی :
- " گاردلیا ؟ می خواهم تا صبح سرم روی زانوانت باشد خسته نمی شوی ... ؟ "
- نه نازنینم ... نه ... گاردلیا تا آخر دنیا هم خسته نمی شود ... تو آرام باش ... آرام ...
- " گاردلیا ؟ ستاره بشمر ... می خواهم بشنومت ... "
- یک ... یک ... یک ... یک ...یک ... یک ... یک ستاره روی دامن من ... می بینی ... ؟ نبض دارد و می تپد ...
- " گاردلیا ؟ تشنه ام ... آب بیار ... "
- توی کاسه ی لعابی مادر بزرگ که پشت سرت آب ریختم ... یخها تلخ تلخ می کنند ... بگذار سرت را بلند کنم ...
- " گاردلیا ؟  آواز بخوان ... برای من ... "
- یه شب مهتاب ... ماه می یاد تو خواب ... ما رو می بره ... ما رو می بره ... ما رو می بره ...
" گاردلیا ؟ زخمهایم ... از تو ... "
- لیس میزنم ... آسوده باش ... دیگر نمی سوزد ...
" گاردلیا ... ؟ "
- با توام ... تا آخر دنیا ...
 

ازالوبهآلو ...

بزاق زالوها به ماده ی بی حس کننده ی خاصی آمیخته است و مرد بی حس می شود ... گرم گفت و گو زیر آفتاب گرم گفت و گو با زالوهای خنکی که رفته رفته داغ می شوند گرم گفت و گو  به زبان خون با حضوری خونخوار گرم گفت گو با گفت گو با گفت بگو ... مرد با من با او با زالوها بازالوها با زالوها بازالوها ... با زالوها چه کار کنیم راستی بچه ها؟ (درشت می شوند درشت و درشت تر ... داغ و داغ تر ... سیاه و سیاه تر ... آنقدر ورم می کنند که تقریبن به چهار یا پنج برابر حجم  خود ...) حبیب خداست بچه ها ... مهمان حبیب خداست ... مگر پدر بزرگ نگفتش؟ زالوها ... زالوها ... زالوها ...

نکته ی روز : اگر همه ی صدقات فقط از سر همدردی و محبت داده می شد همه ی گدایان مدت ها قبل یکجا از گرسنگی مرده بودند ... نیچه

به گاردلیا : خنده دار است اما نخند ... داده ام بنویسند پشت یکی از همین شب ها پشت یکی از همین روزها پشت یکی از همین ...  من اعتراض دارم گاردلیا ... من اعتراض دارم ... برو به خودش هم بگو ... بگو فدرس به تو (شما) اعتراض داره بهش بگو فدرس گفته این چه وضعیه دیگه؟؟ بگو فدرس گفته من می دهم خنده دار است اما نخند را بچسبانند پشت خودم توی این روزها و شب ها که نه روزم و نه شب آن هم درست وسط همین روزها و شب ها ... بهش بگو گاردلیا ... بهش بگو ...

گاردلیا به فدرس : حوصله کن گلم ... حوصله کن ... من که تو را در انعکاس قریب این همه سال دیده ام ... در صف خاموش چمدان ها ... ایستگاه ... اتوبوس ... حوصله کن ... خواهیم رفت .... زیر گوشم زمزمه می کنی : "نگاه کن گاردلیا ! هنوز یکنفر آنجاست! روزنامه انتظار تن خسته اش را می کشد ... از جنس صبح و سکوت و آرامش است ..." ... پلک هایت سنگین شده ... می خواهی از آن ستاره ای بگویم که به گردنم آویخته ام ... نه ...! نه فدرس ... بیا حرف نزنیم ... بیا تماشا کنیم ... من نگاه عجیب آن گوزن را می شناسم ... لبخند می زنی ... می بینی ... ؟ بسته ی هوایی تلخ و خوش و گزنده و دلپذیرم ... پرده ی پوسیده را بدر و طعم تلخت را کرانه ی حنجره ام کن ...

ساعت چنده ؟

خوابیده ام ... خیلی زیاد ... طولانی ... عمیق ... آرام ... خوب ... بعد از مدت ها ... قرن ها ... مرگ ها ... بعد از مدت هایی کمی طولانی (مثلن هفت یا هشت سال) خوابیدم ... طولانی ... عمیق ... آرام ... و چه خواب عجیبی دیدم ... از کسی که سال های سال است که به یادش نیفتاده ام ...کسی که سال های سال است که اینکه سال های سال پیش بوده است یا نبوده است هیچ توفیری به حالم نداشته است ... از کسی که انگار سال های سال است (مثلن هفت یا هشت سال) به نفرینش بی خواب بوده ام ... امروز خوابیدم ... عمیق ... آرام ... طولانی ... خوب ... به کوری چشم همو ...

نکته ی روز : هرکسی که روزی بهشتی برپا کرده است قدرت برپا کردن آن را نخست در دوزخ خویش یافته است ... نیچه

به گاردلیا :یک فنجان قهوه ... تلخ لطفن ... تلخ ... به ساعت شما الان بیدارم ... به ساعت ما تو الان خوابی ... به ساعت من تو الان بخواب به ساعت تو من الان می خوابم باشه! به ساعت من نگاه کن  به ساعت تو نگاه می کنم ... من بعدن بعدها در طول روزها به ساعتم ساعتت نگاه می کند به ساعتت ساعتم نگاه می کند ساعت به ساعت دم به ساعت عادت کرده ام بهت گاردلیا می فهمی ؟ عادت ... یک ساعت دو ساعت سه ساعت ... چند ساعت دیگه؟ چند ساعت دیگه گاردلیا ؟؟ چند ساعت ؟؟

خوابت می آید خوابم می رود ... خوابت می رود خوابم می آید ... این روزها شده همین !

 حالا که به عقب نگاه می کنم توی باخت هایم همیشه آرامش بیشتری داشته ام تا از بردهایم ... بردن یا باختن ... مسئله را بده بابابزرگ حل کنه توی اکابر بهشان این ها را درس داده بوده اندهنت ...

نکته ی روز : زبان بزرگترین خطر برای آزادی روح است /هر واژه یک پیشداوری است ... نیچه

به گاردلیا : دست به دستم نمی زنم دختر ... پا روی پایم نمی گذارم ... قدم از قدم بر نمی دارم ...  چشم روی چشم نمی گذارم ... حتی تن به تن نمی دهم و یا اینکه در جایی وقتی یکبار نوشته بودم  سر به سر هم نمی گذارم  ... می بینی دختر؟ من کف از کف داده ام و دارم دارم می کنم  تمام طول خیابان های شهر را ... همه ی طول بلوار کشاورز را و همه ی سرازیری خیابان شانزده آذر را روی اسکیت بردی که بابا برایم بی خبر خرید به شکم می خوابم و سر می خورم تا تمام امتداد کناره ی سبز نرده های دانشگاه تهران ... فعلن کاری به کارت ندارم گاردلیا ... کاری به کارت ندارم گاردلیا اما نه ... نه نه ... بی کار هم نیستم ... دارم دست از دستم برمی دارم ... پا از روی پایم ... چشم از روی چشمم ... تن از تنم ... سر به سرم ... می بینی گاردلیا؟ کف از کف هنوز نداده ام گ ... ا... ر ... د ... ل ... ی ... ا ... کی تمام می شود ... کی ... کی تمام می شود ... من سرم درد می کنه میرم بخوابم دختر ... میرم به خوابت دختر ... می رم به خوابش ... میرم شاهم پادشاهم ... آهم آه ه ه ه ... میفهمی ؟ فعلن بخوابیم ... خب ؟

به سه ها به تارها به من ... هاااااا ... به من نگاه کن ....

معنای خیلی چیزها را نمی فهمم ... معنای خیلی کارها را ... معنای خیلی دردها را ... خیلی شعرها را ... خیلی مرگ ها را ... معنای پنهان پشت خطوط روی پشت برخی دست ها را نمی فهمم معنای برخی اشاره ها ... برخی آرمان ها ... ایده آلها ... من معنای برخی از خواب هایم را نمی فهمم ... حالا اینها که چیزی نیستند من صراحتن و خیلی شفاف و روشن معنای هیچ کدام از نفهمیدن هایم را نمی فهمم ...

نکته ی روز : هر گدایی حیله گر می شود همانند هر کسی که از سر نیازمندی شغلی را انتخاب می کند ... نیچه

به گاردلیا : احساساتی برخورد نکن ... به ستاره ها نگاه کن ... ببین ... نگاه کن گاردلیا ... می بینی؟؟ ببین : اینجا را ببین ... این طرف را ... اینجا ... این ... این ... این یکی را ببین ... می بینی؟؟ (حلقه ی یک دستم را که انداخته ام دور گردنت تنگ تر می کنم به خودم کمی فشارت می دهم به هم چسبیده ایم و سرهایمان هر دو توی آسمان رو به آسمان ... تو هم دستت را دور کمرم تنگ تر حلقه کن ) ... می بینی گاردلیا ؟ می دانی این ستاره ها که این همه سال به ما و نیاکانمان آن همه حس و تعجب و غنا و ... داده اند خودشان از چه جنسی هستند؟ می دانی گاردلیا دیروز داشتم به حرف های یک متخصص گوش می دادم ... می گفت : این ستاره ها که هر شب دارند توی آسمان محدود زمین (از زوایای گوناگون) می درخشند و می تابند همین چند سال پیش بود که به تقاضای برخی از منجمان بنابر برخی دلایل و با برخی هماهنگی بین نهادهای بورکرات و ... با بودجه ای مصوب سر همین جاهایی که می بینید نصب شده اند ... می دانی گاردلیا ؟؟ احساساتی برخورد نکن ... به  این ستاره ها نگاه کن .. به این ... به این ... این یکی ... این و این ... می بینی گاردلیا ؟؟ احساساتی برخورد نکن گاردلیا ... احساساتی برخورد نکن ... به من نگاه کن گاردلیا ... به من ... به چشم هایم ... به برق عجیب چشم هایم ... به من نگاه کن گاردلیا ... چشم های یک مرد هر چند هزار سال یکبار برق می زند گاردلیا ... به چشم هایم نگاه کن ... تا چند هزار سال دیگر ... تا چند هزار سال ... تا چند هزار سال دیگر ... گاردلیا ... گاردلیا ... گاردلیا

مشتاوره ی روان کاه و ...

برایت اهمیت ندارد که نتیجه چه می شود ... به کجا می رسد ... این یک دستورالعمل است! نباید به لحاظ ذهنی و روانی درگیر مراجع و موضوع مطروحه از طرف او بشوی ... باید بنشینی و لم بدهی و آرام نگاهش کنی ... باید خوب گوش کنی ... باید مراقب ظریف ترین فیدبکهای پنهان و آشکارت باشی که ممکن است با کوچکترین واکنش ناخودآگاه به او  بدهی ... تو مسول هستی اما نه بیشتر از تایم جلسه ی مشاوره ... نه بیشتر از آنچه که دستوالعمل ها برایت تعیین کرده اند ... این هم به نفع تو و هم به نفع اوست ... اوایل خیلی سخت است ... بعد از هر جلسه روزها و گاهی هفته ها ذهنت درگیر می شود ... حتی موقع خواب به آنها فکر می کنی و ... اما زمان که می گذرد خوی حرفه ای گری توی رگ هایت ذوق جریان یافتن پیدا می کند ... یواش یواش یاد می گیری ... یواش یواش برایت می شوند یک فایل ... یک کیس ... یک فولدر ... حالا از نوع مهمش ... از آنها که خیلی با اهمیت طبقه بندی می شوند ... اما این فقط تا وقتی است که روی میزت جلوی چشم هایت باز هستند .... اما وقتی که از در بیرون می روند و پرونده را می بندی تمام می شوند ... می توانی بی توجه به حجم دردی که روی سرت آوار شده بود کش و قوسی بیایی و یک دهن دره ی طولانی بکنی و به برنامه آن روز عصرت فکر کنی .... انگار نه انگار ... می شوی مثل یک ربات  ولی اگر غیر از این هم باشد مگر می توانی به درد در بعدی که باز می شود و نفر بعدی که وارد می شود بخوری ؟ گاهی فکر می کنم این شغل برای قربانیان روح است برای آسایش روان بشر ... دلم نمی خواهد که دیگر بیشتر از این موضوع را بشکافم ... دلم نمی خواهد که دیگر بیشتر از این از هم بشکافم .... دلم نمی خواهد که دیگر بیشتر از این ... ولش کنیم ... خب ؟

 

نکته ی روز : فرهنگ مدرن کتابی است که روی جلد آن چیزی شبیه به این نوشته شده است : "دستوالعمل فرهنگ درونی برای وحشیان بیرونی" ... نیچه

 

به گاردلیا : بی هوا تر از همیشه هستم ... بی زمین تر از همیشه ... بی حواس تر از همیشه ... حواسم پرت شده است به یک جای دوری دور سر مردی کمی آلزایمر زده ... زده به پیچ و خم جاده ... زده به لاها و به لاهای عجیبی ... این روزها را دارم کم کم فراموشی می زنم به تنگشان ... به نافشان ... به دستشان ... به ... این روزها را روی برگه های خشت و دل ... روی حواس پرت رقیب ... روی میز و اسکناس های غریبه و غربتی داده ام لا به لایم بر بزنند ... داده ام از روی این لبخند یک ژوگوند بکشند و ببرند تا موزه ی عباسیه ... ببرند بندازند روی عبای ورقلمبیده ی گاندی ... داده ام گاردلیا برایم یک ردا بدوزند به بالا بلندی قامتم وقتی که دارم از روی سر این روزها رد پاها را با آب و گچ قالب می گیرم ... یکی یکی تا برسم ... برسم به جهت روشن آب ... به جهت روشن شدن اذهان عمومی ... سلام می کنم بینندگان عزیز ... این قسمت از فدرس به گاردلیا به جهت برخی از جهت ها دارد می رود ... لطفن از سر راه بروید کنار ... سه ... دو ... یک ...   

زمین ... گاردلیا ... غار و خواب ...

با زمین چه کرده اید شما آقایان؟

نکته ی روز : زمین دیری چه دیوانه خانه ای بوده است ... نیچه

 به گاردلیا :  دلم می خواهد مثل یک غار میلیونها سال به همین شکل بخوابم ... عمیق ... آرام ... مرطوب ... یکنواخت پر از ترک ... ترک هایی که تو توی دیواره های دهلیزهای قلبم انداختی ... دلم می خواهد بخوابم گاردلیا جان ... دلم می خواهد بخوابم ... بیا پتو را بکش رویم ... تا زیر چانه ام و لبه های پتو را با فشار سر انگشت هایت جا بده به لابه لای چین های زیر گردنم ... بگو که واقعی نیستی گاردلیا ... بگو که نیستی نبودی ... بگو گاردلیا ... بگو ... بگو که دارم تو را خواب می بینم...

 

گاردلیا به فدرس : یادت هست ؟ آن شب سرد زمستان ...  دستکش های چرمی من ... فرمان به دست من بود و می تاختم ... فرمان من به دست تو بود و نمی دانستم که خواهی تاخت ... تو از جنس پریدن نبودی در تکان های ممتد پلکها یت ... آفتاب زمستان و تکیه به شانه ات ... دانستم ... این روزها کمی خسته ایم ...خوب لاکپشت ها هم خسته می شوند ... نه ؟؟ راهشان طولانی و لاکشان سنگین ... در جستجوی مردمک چشم های هم ... پک های آخر است فدرس ... می بینی ؟ لقمه برایت گرفته ام و انتظارت را می کشم ...چه حرمتی دارد سفره ی خانه ی تو ... نه فدرس ... نه ... گله ای نیست ... من فقط کمی بیمارم ... موهایم را که خشک کنی زودتر از نیلوفر باغچه باز می شوم ... تنیده شو ... پوتین هایت را واکس می زنم و دوباره روی ایوان جایمان را پهن می کنم ... نور عجیبی رحمم را ذوب می کند و تو لبخند می زنی ... انتظار ... سینه ات بوی عناب می دهد ... آخرین معشوق ... ممنون فدرس ... ممنون ...

شخصیالیتی ... !

چقدر واژاه ی پرسونالیتی برای بیان مفهوم شخصیت مناسب است و چقدر این معادل "شخصیت" برای پرسونالیتی بی ربط است!  آیا تا به حال برایتان اتفاق افتاده جلوی آینه بایستید و به صورتتان چنگ بزنید به برداشتن ماسکی که خیلی زود دریافته باشیدچهره ی خودتان است؟

نکته ی روز : باد از روزنه ی قفل بر من وزیدن گرفت و گفت "بیا" و لنگه ی در با شگفتی گشوده شد و گفت "برو" ... نیچه

گاردلیا : شب گسی است ... شب گسی است گاردلیا جان ... شرجی و موذی و سمج ... دلم می خواهد همه ی طول امشب را روی صندلی ام روی بالکن بنشینم و حلقه های دود را به نیزه ی سرد بادها و نسیم های شبانه بسپارم ... دلم می خواهد فردا صبح زود به یک مورچه دم لانه اش سلام کنم و تا شب چهار دست پا باهاش برم و برم و برم ... دلم می خواهد یک کلاسور داشته باشم که همیشه (حتی موقع خواب) محکم به سینه ام بچسبانمش و لایش یا فیلم های رادیولوژی جمع کنم و یا نسخه های مهر داروخانه خورده و یا مثلن ... فرقی نمی کند که ... می کند؟ دلم می خواهد به صداهایی که از مبدا صدایم می کنند جواب بدهم ... دلم می خواهد ... (چیزی جایی ریخته باید باشد زمین ... بوی عجیبی می آید گاردلیا ... بوی عجیبی می آید ... تو توی آشپزخانه که بودی چیزی از دستت نیفتاد ؟) 

به خاطر ویرا...

بیشتر از بیست و چهار ساعت بیداری ... بیداری و تشنج ... بیداری و تنش ... خشم ... اضطراب ... بیشتر از بیست و چهار ساعت بیدار باشی و مثل یک اژدها به خودت پیچیده باشی و به آتش کشیده باشی و به خاکستر تبدیل شده باشی و  خسته ... خسته ... خسته ... درب و داغون ... لت و پار ... آش و لاش ... معلق باشی بین زمین و هوا پر از توهمات دیداری و شنیداری از شدت کمبود خواب و خستگی ... پشت سر هم فقط بگویی برویم بخوابیم ... برویم بخوابیم ... دلت بخواهد که سر به تنش نباشد ... دلت بخواهد که با دست های خودت تکه و پاره اش کنی ... بوی خون لا به لای حباب های ریوی ات پیچیده باشد و یکهو توقف ... مکث ... نگاه و بعد پیچیده باشی به تنش ... بپیچد به تنت ... بعدش یکهو بشوی با او مثل دو ساق پیچک نیلوفر و بروید بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بروید تا برسید به ...خیلی خسته ام و در این شرایط روانشناسان توصیه می کنند که حتمن به من مراجعه کنم ... بدون وقت قبلی ویزیت نمی شوید ... لطفن از قبل از بعد وقت بگیرم بروم توی نوبت سر صف ... (مقصر نیستم این از اون صف های چپه است از شانس من !)

نکته ی روز : انسان پوچ گرچه چیزی برای توجیه ندارد ولی با چیزی جز توجیه کردن ها رو به رو نیست و من در اینجا دارم به سرچشمه ی بی گناهی انسان پوچ می پردازم ... نیچه 

به گاردلیا : همه چیز آرام است ... آرام و موذی ... آرام و مشکوک ... آرام و خاکستر ... آرام و روان ... آرام و مذاب ... آرام و ... سربازها را به خانه برمی گردانم ... سربازها را ... به خانه ... برمی گردانم ... ویرا خواست این را در یک روز آفتابی ... ویرا ... ویرا ... گاردلیا ... گاردلیا ... سربازها را به خانه برگردانید ... سربازها را به خانه برگردانید ... ویرا گفت این را در یک روز آفتابی ... ویرا این را خواست گاردلیا ... ویرا خواست این را ... ویرا ... ویرا ... بپذیر گاردلیا ... بپذیر ... لطفن ... لطفن ... به خاطر ویرا گاردلیا ... به خاطر ویرا ... گاردلیا ...

تللخ و تللخ ... تللخ و تللخ ... تللخ و تللخ ...

خیلی ساده ... یک شبه هشتصد هزار وبلاگ بین هوا و زمین معلق می شوند ... رشته ی ارتباطی پیچیده ی خیلی ها روی نت با دوستان و همفکرانش از هم می پاشد ... صحبت از هک است و نا امنی ... احساس نا امنی روی هرم مازلو بعد از احساس خفه گی و تشنگی و گشنگی آسیب زا ترین حس بر پیکره ی روح و روان آدمی است ... به ما پشت سر هم  می گویند که نوشته های ما در امان هستند ... اما این یعنی چه ؟ یعنی می شد که نا امن باشند ... می شد که الان دیگر نباشند ... شاید اصلن هفته ی دیگر نباشند !! دلسردی وحشتناکی فضای وب را در بر می گیرد وبلاگهای زیادی حتی بر روی سرورهایی به غیر از پرشین بلاگ پشت سر هم تعطیل می شوند ... به روز رسانی وبلاگها شادابی و سرعت سابق را ندارد ... به همین سادگی کمر جریان وبلاگ نویسی ایران شکسته می شود ... کمری که دورش این اواخر قطور تر از آن شده بود بشود در یک رویارویی مستقیم  شکستش ... اما شکست ... به همین سادگی ... حالا فقط یک راه باقی مانده : اگر می خواهی وبلاگ نویس باقی بمانی باید تن به دامنه ی تا هزار لایه تحت کنترل دات آی آر بدهی و یا اینکه دائم باید تنت بلرزد ... سفر به سرویس دهنده های خارجی هم بهتر از آنها نیست ... اورکات را که فراموش نکرده ایم ... بستن دربست یک سرویس دهنده ی خارجی اصلن به اندازه ی بسته شدن در پرشین بلاگ و یا بلاگفا سر و صدا ندارد ... حالا فقط می توان گفت که کمر بساط وبلاگ نویسی فارسی شکسته شد ... به همین سادگی ... اما شکستن کمر برابر با توقف نیست ... ادامه می دهیم ... باز هم می نویسیم ... باز هم می نویسیم ... باز هم می نویسیم ... مهم نیست از چه و از که مهم این است که باید بنویسیم ... باید بنویسیم ... باید بنویسیم ...

نکته ی روز : میان ناتوانی در دروغ گفتن و عشق به حقیقت فاصله بسیار است ... بپایید ... نیچه ...

به گاردلیا :  ببین ... این ها همه دست هستند و پا که دارند زده می شوند زیر این گیوتین ... ببین گاردلیا ... ببین ... من چشم هایم را می بندم و تا هفت یا هشت و شاید هم سه ... نمی دانم ... تا یک عددی حالا می شمارم و چشم هایم را باز می کنم اگر زودی نتونی بپیداییده کنی خودت رو به من ٬ من هم زودی دستمو میذارم رو این دیوار لعنتی و داد می زنم هوار می کشم : سوک سوک! سوک سوک!!! بعدش گرگ من به هوا میشه و میسوزم و تو نمی بری!! دیدی؟ حالا هی برصق ... حالا هی برصق ... برصق تا برصقیم ... ( من خسته ام گاردلیا ... خسته ام  ... خیلی خسته ام ... جایم را امشب کنار ایوان پهن کن ... توی تنگ سفالی لعابی آبی رنگ چند تکه یخ بنداز ... دوست دارم که از آشپزخانه که داری سینی به دست می آیی تللخ و تللخ صدا کند ... تللخ و تللخ ... تللخ و تللخ ...  )

تاس ها بهتر تاس می ریزند تا سرها تا ساعت ها تا سرنوشت ها تا س ... ها ... هاااااا ...

 این روزها چقدر آرامش طلبکارم از روزگار ... دارد طلبش را جنسی و با مارک لیپتون پرداخت می کند بابت آرامشی که نقد و بی واسطه از حسابم کشیده است بیرون و به غارت  ...

نکته ی روز : آنچه به راستی خاطر را بر رنج می شوراند وجود رنج به خودی خود نیست بلکه بی معنایی آن است ... نیچه

به گاردلیا :  تلخ ترین قسمت آخر بازی وقتی است که اول بازی گفته باشی : روی "سر نعش فدرس" و تاس را ریخته باشی گاردلیا ... دیدی گاردلیا ؟ دیدی؟

اعتماد به اعتقاد ... اعتقاد به اعتماد ... اعتماد به اعتماد ... اعتقاد به اعتقاد ...

 درجه ی اعلام ناخالصی در سطوح آزمایشگاهی از ملیونیوم حرف می زند ... درجه ی اعلام ناخالصی از مبنای صفر مطلق ... داریم به کجا می رویم بچه ها؟ پنج شونه تخم مرغ روی ترازوی دیجیتال بود که دکمه ی الکترونیکی توازن را زد و  ترازو با احتساب پنج شونه تخم مرغ بر روی صفر مطلق دوباره تنظیم شد ... برای کشیدن سیصد و پنجاه گرم پسته ی وطنی برای من .... برای من ... برای من ... قرارمان این نبود بچه ها ... قرارمان این نبود ...

نکته ی روز : آدمیان به سمت نور یورش می برند اما نه برای بهتر دیدن که برای بهتر درخشیدن و آدمیان دوست تر می دارند که در نزد هرکه بهتر می درخشد همو را نور بپندارند ... نیچه 

به گاردلیا :دارم از روی این هایی که توی صورتم کردی عبور می کنم ... مرطوب و گرم و چسبنده و از دو سمت صورتم که می لغزد امتداد لزجی را مثل عبور حلزون ها از مجاری های عبور حلزونی  بر جای می گذارد ... پاک لو رفته ام و  دست هایم پیش چشم هایم از هم باز شده اند هرچند که تو نمی بینی ... تو نمی بینی شان ... من پاک لو رفته ام گاردلیا ...  پاک لو رفته ام و دیگر چندان عجیب و غریب نیست ... هوا را روشن کن می خواهم  بروم و نان تازه بگیرم ... هوا را روشن کن ... می خواهم بروم اتوبوس اول وقت فردا را همین آخر وقت امشب سوار بشوم ... هوا را روشن کن گاردلیا هوا را روشن کن ... راستی آنا هم برایت سلام می رساند ... ـ سلام  ـ سلام ـ سه تا خاشخاشی لطفن من عجله دارم اتوبوس  می آید و ... ممنون گاردلیا ... ممنون ... 

نقطه ی صفر صرف حضور ...

 آریایی های بد طالع ... آریایی های بی طالع ... آریایی های بی آر ... بی آری ... بی آریا ... دنبال خودم می گردم ... در موقعیت نقطه ی صفر اشغال ... نقطه ی صفر حضور ... در وضعیت پیشا تولد ... دنبال من در من تبارم ... حرف از اصالت نسل نیست ... صحبت از هیچ اصالتی نیست ... سلسله ها و نسل های منقرض ... هیچ کدام از ما ... به هیچ کدام از هم تعلق نداریم ...  به آدمک های توی سیرک می مانیم با آرایش ها و لباس ها و ظواهر عجیب و غریب ... ناگهان دریچه باز می شود و زیر نور نورافکن های خیالی خود وسط سن زندگی می دویم ...  بیش از هر چیز به دلقک ها شبیه شده ایم ... همه ی ما ... هر کدام از ما ...

نکته ی روز : بازیگر فاقد آن حسی است که بازی اش می کند ... اگر آن را داشت از دست می رفت ... نیچه 

به گاردلیا : اعتقادی به صداها ندارم و این خیلی ترسناک است ( حالا  فرض کن که که تنها صداست که می ماند ) سه شنبه شب ها که رادیو آن همه به تو آرامش می دهد به این فکر کن که همه ی صداهایی که در طول روز شنیده ای از بلندگو پخش می شد و تو مخاطب فرضی گوینده بودی ... به این فکر کن که  ... خیلی وحشتناک است گاردلیا ... خیلی وحشتناک ... به من فکر کن وقتی که دارم اینطور و با همین نگاه این متن را به پایان ... فکر کن ... خیلی وحشتناک است گاردلیا ... باور کن ... رادیو را خاموش کن ... می ترسم ... می ترسم ...  خیلی وحشتناک است گاردلیا ... خیلی وحشتناک است ... من می ترسم ... من ...

همه ی مدها که تیشن نیستند!

صدایم گرفته ... انگار توی حلقم سوهان کشیده باشند ... دو ساعت یک ضرب حرف زدن روح آدم را خسته می کند ... جسم را ... گاهی که زیاد حرف می زنم حالم از خودم به هم می خورد انگار از درون خالی و پوچ می شوی انگار که توخالی و سبک شده باشی و آمده باشی روی آب ... کمی نسکافه توی آب سرد حل می کنم و ... مزه مزه میکنم ... خودم را آرام رها می کنم تا هر طور که می خواهم/د در افکار بی هدف غوطه بخورم/د ... چقدر به این آرامش لعنتی احتیاج دارم ... بقیه ی روز را می خواهم فقط فیلم ببینم و کمی سعدی بخوانم ... امروز دیگر برای هیچ چیز جا ندارم ...

 

نکته ی روز : آن هنگام که خانه در آتش می سوزد آدمی حتی نهار خوردن را هم از یاد می برد ... آری اما روی خاکسترها آن را پی می گیرد .... نیچه

به گاردلیا : باید آتش روشن کنیم ... اجاق احتیاج داریم ... شب در پیش است و من برای نوشتن به چای تازه احتیاج دارم و  یک عالمه اشیاء بیهده دارند روی اعصابم رژه می روند ... به جز یک صندلی که بر مسندت تکیه زده ام ... راستی! داده ام فندکم را برایم تیز کنند ... اول های آخر لبه اش کند شده بود ... می برمت حتی اگر یک روز به آخر دنیا مانده باشد ( لم داده ام پشت گردنم را می خارانم و بعد از یک خمیازه ی طولانی این را می گویم ... ) 

- مانده ام که دست آخر این همه جمله را چه کسی کلمه خواهد کرد ...  آنوقت هم که تازه من نیستم خودم ... به تو اعتراف نکرد؟

فلسفه در واقع دلتنگی برای خانه است ...

زیادی برای یک ظهر تابستانی خنک است ... البته این فقط مربوط می شود به اتاق ها و سالن خالی این خانه ... موجود عجیبی با من همراه است ... فکر می کنم حتی دو برابر این مساحت هم برای گنجاندن این حجم  کم است ... به عنوان موجودی که حضور ندارد موجودی که نیست حجم زیادی را اشغال کرده ... با اینکه با هم برخورد نمی کنیم با اینکه به هم برخورد نمی کنیم با اینکه به راحتی از میانش عبور می کنم با اینکه از این هوا نفس نمی کشد با اینکه جلوی هیچ باد یا نوری را نمی گیرد دارد خفه ام می کند انگار دارم با هر بازدم بالا می آورمش ...گاهی فقط دلم می خواهد  بزنم بیرون هرچند پشت سرم مثل سایه میخزد و می آید پشت به پشتم در فاصله ای برابر با اولین نبش کوچه ی پشت سرم دزدکی مسیرم را سرک می کشد اما لااقل اینجا می شود حجم بزرگ حضورش را لا به لای حجم حضور آدمک های خرده ریز  رنگ رنگ به ضرب و زور نادیده گرفت و کمی بی هوا بی هوایش نفس کشید ... گاهی هوای مسموم اما رقیق به هوای پاک اما غلیظ و سنگین ترجیح دارد ... گاهی وقت ها عجیب دلم می خواهد که آبشش داشتم ... گاهی عمیقن دلم می خواهد که  عمیق نباشم ...گاهی گاه گاهی زندگی دلم می خواهد گاهی ... گاهی دلم می خواهد که گاه گاه بلند بخندم ! خب من هم گاه گاهی ... " لطفن مرا مجاب کنید "  این را داده ام برایم پرینت بگیردند که بدم بچسبانند گاه گاهی پشت دروازه ی بزرگ و اصلی خانه ام ... سربازها ... سربازها ... سربازهای شاعر .... من بعلاوه ی من منهای من ضرب در من تقسیم بر من می شود : " دلم برای خانه تنگ است " با چند رقم اعشار که گردش می کنم که با احتساب تو رند بشود ...  خیلی وقت نیست که وقتم ...