تبليغاتX
گاه نوشت های فدرس و گاردلیا

گاردلیا به فدرس: به فصل ها فکر می کنم ... به گردش عجیبشان ... به تابستان ... به هندوانه و شلیل و گیلاس ... به خنده های دخترکی با گیس های بافته روی دو شانه اش که می رفت تا افق ... به گاردلیای داغ تابستانی  و زهدان غمگینش ... سوز عجیبی می آید و  می پیچم به شال های شال گردنم به همه ی پتوهای خانه ی مادربزرگ که سالهاست مرده است ... به تابستان فکر می کنم و از قندیل هایم می لرزم ... صدای زنی از بلند گو بلند می گوید : تنها سی دقیقه تا پرواز ... به سنگ ها فکر می کنم ... به شیشه ها ... به دست هایم  ... عصب هایش ... به خانه فکر می کنم ... به عروسکی صورتی با گل دوخته ی کنار لپش ... به لاک پشت این گوشه که هنوز در راه است ... به برف یک دست یک شبه ... راهرو توی دلم پیچ می زند ... تنها سی دقیقه ... که یکهو تو سکوت کردی و ... من ... تراوشات ذهنت که لب هایت با من نبود که اگر دلت روی دسته ی صندلی ام می نشست ... یک فوج چلچله که قرار بود تو را بار جیب چهارخانه ی پیراهنم کنند یکهو از فراز سرم پریدند و رفتند که رفتند ... می دانی فدرس؟ من سالهاست که به خودم پیچیده ام در طول تمام جاده ها ... راه ها ... بی راهه ها ... بی هیچ هوای پیش و پسی ... سال هاست که نخ بادبادکم پاره شده درست همان روز که پدر توی راهرو تا شد و گریست ... همان روز که باد بادبادکم را با خود برد ... من سال هاست که توی جاده ها به خورشید نگاه کرده ام و تنها از تصورش لرزیده ام ... سالهاست که چرخش و گردش را الاکلنگ کرده ام و از پایین به آفتاب نگاه کرده ام و از بالا ... ؟ سال هاست که چگالی وجودم  میان فلسفه ها  چرخ و فلک شده و آخ ... چرخش و چرخش ... گردش و گردش ... من از پلها می گذرم و رنگ ها و خاطره ها یادم می ماند و طعم ها البته ... از لاله های سرخ و زرد ... از اشک های نیچه ... من از روی تن داغ زاگرس می پرم ... با آن عطر عجیب و لبخند کجش و نگاهی که همیشه می ترساندم ... تنها سی دقیقه که قلموی کهنه ات نقش زد  دستهای جادویی زنی را که تنگ نوازش می کرد و تو عاشقش شدی ... سی دقیقه تنها سی دقیقه تا پرواز ... تا چسباندن خودم به سقف و از بالا نگریستن به تو ... سیاه پوشیده ام و تو به ساق های سپیدم نگاه می کنی و من به تسبیح پاره ات ... به دانه های سرگردان ... به نخ های نخ نما ... به همه ی بلوط هایی که از چشم هایم چیدی ... به همه ی کودکانی که از تو زاییدم ...  به حجم بزرگ از دست دادن ... به رگ های همه ی قسمت ها و سرنوشت ها ... به همه ی ملحفه های سپید که تو با دست های خونی ات پرستوهای آش و لاش را لایشان پیچیدی و گناهانم را شمردی و ... یکهو ... انگشتر سلیمان قل خورد روی زمین ... بزرگ بود برای انگشتت ... حالا با قوم سرگردان سلیمان چه می کنی ؟ راهرو توی دلم پیچ می زند و هی شیرینی های نارگیلی را با پرتره ای پست مدرن روی "زمین " کج و ماوج بالا می آورم ... به افق نگاه می کنم و روح بالغ "آنا کارنینا " ... تن داغ "زاگرس" رویم خیمه می زند ... تنها سی دقیقه ...

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 |
 گاردلیا به فدرس : روی  کف این دریاچه ی یخ زده لم داده ای و به خیالت ماهی قرمز تنگ چشمهای  سالهای  دورم را خواهی دید ... روی تن یخ زده ی این دریاچه دراز کشیده ای و دور سرت خیال  ابرهای شفا دایره بسته و و هی بخار این یخ بندان را از دهانت بیرون می دهی و  با کاردت چوبی را کنده کاری می کنی ... دلت را به دل سرمای قطب خوش کرده ای و هی شکم داغت را می مالی به سطح یخی دریاچه ... آخ فدرس ... آخ ... آخ که نمی بینی مرا که هی مشت می کوبم از توی عمق دریاچه ... درست جایی که اگر خط نگاهت را بگیری خط چشمهایم را قطع می کند ... گاردلیایت این زیر توی این آبهای شور به قلپ قلپ افناده ... آخ فدرس ... من به خیالم این دریاچه امن است و آبش شیرین که یکهو لایه  یخی ترک خورد و ... سرم پر از واژه و دهانم بسته ... مگر این لعنتی نفسم که به شش بند است می گذارد که ... چشمم از زیر این لایه یخی به آنسوی دریاچه است ... به تن پهن شده ی تو روی یخها ... به دستهای تو که با کاردت از تن اصیل یک تکه چوب کاردی دیگر ساخته ای ... به نور آفتاب و تجسم گرمایش روی تن منجمد من ... آب دریاچه سرمایش وقتی کشنده است که آبشش نداشته باشی و آن هم  چیزی نیست که کسی به تو قرضش بدهد ... نفس های آخر را می زنم و طعم شور آب دریاچه و اشکهایم ... آخ فدرس ... آخ ... شوری اشکهای چشمهای گاردلیا ... شوری اشکهای چشمهای گاردلیا ... شوری اشکهای ...

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 |

 گاردلیا به فدرس : روی نود و پنجمین دانه ی تسبیح  پدر بزرگ آویزان شده ام و نود و پنج بار هی توی عمق عمیق چشمهایش اشکهایم را شراب می اندازم و ... حالا خیال کن جایی دور و بر تن داغ خلیج پارس نشسته ایم و هفت سین چیده ایم ... من لبخند زده ام جلوی چشمهایت تا چلیک کند  مردمکت روی مردمکم ... تو با اندوهی شور آخرین روزه ات را افطار می کنی ... گل بادام به  گیسوانم می زنی و من عروس همه ی خوشه های سوخته ی اقاقیا می شوم ... آنوقت سرمشق جهان وطنیم را مشق می کنی و روی بی وطنی ام  خط می کشی ... و ... سال را تحویل می کنیم ... می بینی؟  چشمم به  چشم خورشید فرداست فدرسم ...به انتظار اولین سپیده ی نوروزی  و تعبیر  خواب کبود ستاره ها ... تا طلوع خورشید ... تا خود خود خورشید ... خورشیدی از پشت قله های  آرزوهای ارغوانی مادر و با خبر از نهایت شادیهای ابدی خوابهای پدر وقتی که دستهایش به دست های پدر بزرگ گره خورده ... خورشیدی که از بلندای شکوهمند دماوند کشیده می شود و می ریزد  توی همه ی عصبهای آسیب دیده ام ... خورشیدی که  نورش را پهن می کند روی  دلم تا زخمهایم را ضدعفونی کند ... آنوقت من دستم را می اندازم دور شانه اش و می گویم تو چه گرمی آفتاب ... تو چه سخاوتمندی ... تو مرا می بری و تنم را می زنی به تن روشن دخترم "تجن" ... تو چه مهربانی ... تو چه خوبی آفتاب ... تو مرا می کشی و می بری به حظ بردن از بلندای قامت پسرم "البرز" ... تو چه داغی آفتاب چه صبوری ... تو  مرا می کشی و می بری توی گرمسیر کویر تنور خانه ی مادر بزرگ ... می کشی و می بری به سرزمین نیاکانم در پناه  اهورای زرتشت ... می کشی و می بری تا سبزی کهنسال صنوبر خانه ی پدری ... می بری و دهن باز می کنی و "ها" می کنی روی واژه ی رنج ... و ... یکهو ... یک فوج چلچله با بالهای سبک مرا  کشیدند و  بردند ... بردند ... بردند ... بی هیچ رد پایی از نبض جهان ... عبایت فدرس ... عبای آن روزهایت فدرس ... عبای این روزهایت فدرس ... عبای فرداهایت ... بکش روی  سرم تا  نود و پنجمین دانه ی تسبیح پدر بزرگ ... تا نود و پنجمین ...

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در دوشنبه یکم فروردین 1390 |
 به گاردلیا :  شکلات تنت را که ببلعم گدازه ی شیره ی شیرین روحت می زند از تنم بیرون  می ریزد روی زیر پیراهن شب دامادی ام ... درسته ی تو را هم که ببلعم باز هم هسته ی تخس آلبالوهای مردمک چشم هایت می زند از چشمم بیرون ... قورتت می دهم با قوری با سه جفت استکان کمر باریک شاه عباسی با نعلبکی هایشان ... قورتت می دهم به توی آشپزخانه ی خانه ام ... به توی قابلمه ها به توی یک دست چینی گل قرمز گل درشت ... قورتت می دهم با یک بسته ی بزرگ از قرقورت های خانه ساز پدرت با پدرت ... قورتت می دهم درست به هم قد چلوار قد و بالای بلند چادرت ... قورتت می دهم گاردلیا ... قورتت می دهم درست مثل یک اژدها با یک اتاق خواب یک آشپزخانه یک حیاط یک انباری یک نشیمن در شکمش ... قورتت می دهم با یک قوری با سه استکان کمر باریک شاه عباسی یکی برای خودم یکی برای تو و یکی برای پسرم ... قورتت می دهم گاردلیا ... قورتت می دهم و درسته ی تو را هم که قورت بدهم باز هم  ... گشنمه گاردلیا !!! بکش این بدمصب پلوی چرب انگشت های چیلی ات را ... ته دیگ گاردلیا ته دیگ  .... بکش گاردلیا بکش ...

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 |

گاردلیا به فدرس : می خواهم از خانه برایت بگویم ... از جایی امن که بهتر از حبابی می تواند همه ی تنت را توی خودش جا بدهد ... توی هر کمرنگ شدنی تو را با همه ی ابعاد خشتی/ آجری/ چوبی مهربانانه در بر می گیرد که لااقل زیر هیچ بارانی خیس نشوی ... چه واژه ی عجیبی ست این واژه ی امنیت که من همه اش این سه بخش را از سر شب هی بخش کرده ام ... سه بخش دل نشین که  از روی سر لاک لاک پشت این گوشه می گیرد و می آید درست توی جمجمه ام با تمام خستگی اش می نشیند ... نگاه از روی نگاهم برنمی دارد این چمدان که فدرس خان ... می بینی ... ؟ باور کن این چمدان آن دنیا به خیلی چیزها شهادت خواهد داد ... مثلن اینکه : " من خودم دختری را به آغوش کشیدم که همه ی تنش را چپاند توی پیکر من و لبخندش را بخشید به کلوزآپ یک چلیک ... یا  من خودم زخمی فشار ده انگشت اش بودم و بهتر از هر کارآگاهی می توانم انگشت نگاری اش کنم و روی هر انگشت سوگند بخورم که با چه خطوط کج و ماوجی از دل آشوبی فردا روی دسته ام چنگ زد ... یا  اینکه چقدر تن خسته ی مرا با این روح خسته ترش  به دیوارهای  دیارهای رنگارنگ کوبید ... "  تو گاهی وقت ها دلت می خواست که آبشش داشته باشی و من هر روز دلم می خواهد که روی کولم لاک داشته باشم آنوقت به علت حضور همین لاک محترم  دیگرهیچ خبری از چمدان  نمی شد ... گاهی دلم می خواهد اصلن سرباز نباشم ... صحبت از ضرب و تقسیم نیست ... فقط گاهی دلم می خواهد زیر "یک" سقف بنشینم و برای تن جوجه هایم ژاکت ببافم و به هیچ فردایی فکر نکنم ... اما بیبن! خوب نگاه کن ! چاره ای نیست وقتی تو "خانه" نشین شده ای ... من پوتین هایم را واکس می زنم و سلام می کنم به آفتاب  سرزمینی دیگر ... حالا دیگر خسته ام می خواهم بخوابم تا  نقشه ی جغرافیایم را خواب ببینم ... اما یادت باشد که فلسفه دلتنگی برای خانه نیست وقتی که خانه ای نباشد ... فلسفه دل کندن از حبابی ست که خانه را از تو می گیرد ...

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در جمعه هفتم آبان 1389 |

به گاردلیا : نخیرم ... این به اون معنی نیست ... یعنی مدت هاست که نیست ... خودش هم خم شده توی خودش و هی خرده ریز می شه و می ره اون جلو ملوها ... نخیرم ... این مدت هاست که مرده ... مرده شده ... توی خودش را یک زیرزمین کنده تا عمق چی که ... یک بستنی فروشی خمیده زده توی کف بازارچه و هی آلاسکا ... قیفی ... کمرنگ شده ای دختر ... کمرنگ درست مثل همون وقت ها که بچه بودی و از پشت یک بادکنک سبز کم رنگ نگاهت می کردم ... کم رنگ شده ای دختر ... رنگ پریده ی پریده نشسته ای توی باغچه ی کهنه ی پدربزرگ و هی برایم مناجات قلاب بافی می کنی ... سر انگشت هایت هی خونین تر از همیشه زده است به بیرون زندگی ام ... عطر بیژن زده ام و نشسته ام کف خاک و خل های کوچه که بیایی مثلن رد بشوی و هی من را با انگشت نشان بدهند که مثلن این پسره همونه که ملنگه اونه ... که هی صبر کنم که کی از این جا رد بشوی ... کار هر کس نیست شناسایی راز گل سرخ دختر مرد کهن می خواهد و گاو نر ... باور کن توی این حوالی ها غرب که زده بیرون از همه جایش و اصلن هم راحت نیست حتی بیست متر را آسفالت نشده خاکی بیابی که پهن بشی وسطش و هی خودت رو بکوبی بقلتونی توی خاک و خل ها و هی مثل بچه ها مشت بکوبی که من اول که رد بشم تو منو نبینی و خیال کنی که اون پیرمرده که نشسته روی لبه ی پله ی مغازه توی یک لحظه نیم نظر چشم های تو چند دونه ی تسبیح اش افتاد از نخ پایین ... یکهو پاره شد گاردلیا ... یکهو ... به وقت لندن و همه ی دونه های تسبیح دعاهایم به هزار کرانه روانه گشت و یکیش فقط قل خورد و اومد جلوی پاهای تو گاردلیا ... فقط یکیش قل خورد و اومد جلوی کتونی های خاک و خولی تو هی دختر هی گاردلیا ... جانم توی بند پیرمرد افتاد به نود و پنج دونه ی گرد و گلی و گره خورد مثل همین لعنتی نفسم که به نفست بنده دختر ... همین دستت که بهش از الکی مثلن ندیدمش و تو خودت بندش کردی توی جیب پالتوم ... تف به توی روی آنکارا  ... تف به توی روی آنکارا ... نخیرم گاردلیا ... نخیرم  ...

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 |

فدرس توی زحل بود توی حلقه های زحل ... چرخ چرخ عباسی ... چرخ چرخ عباسی ... فدرس توی زحل بود و ذکر می گفت ... آرام آرام ... نشسته بود و تکیه داده بود به صخره ای که از ماه افتاده بود آنجا روی زحل و تسبیحی را که از خاک مریخ دانه می زد ... دانه دانه ... دانه می زد ... و یک دستش حمایل به سمت عطارد بود و یک دستش توی گردن برجیس ... فدرس توی حلقه های زحل نشسته بود و ... ذکر می گفت ... هی گاردلیا !!! همه ی منظومه ی شمسی اینا فهمیدند که فدرس منتظرت بوده ... همه ی کهکشان را توی راه هایش شیر و شکر پاش پاشیده اند ... همه ی سیاه چاله چوله ها را ... هی گاردلیا ... هی ... زیبا روی زیبایت دو برابر شده است ... به دنیا بیایید لطفن دختر ... فدرس هی دانه زد تسبیح اش را و هی مست تر شد و هی ... حالا هر بار که دستش را می برد گاردلیا فدرس می پاشد روی زمین ... هر بار که گریه اش می گیرد گاردلیا فدرس می چکد از توی چشم هایش روی زمین ... هر بار که فریاد می زند مرتعش می شود فدرس از حنجره اش روی هوا توی فضا و می رود و می رود تا توی حلقه های زحل و می پیچد توی منظومه ی راه شیری توی کهکشان شمسی : تنها فدرس است که می ماند ... تنها فدرس است که می ماند ... تنها فدرس است که می ماند ... پرنده که مرد گاردلیا هم فهمید ... تازه ... تازه فهمید گاردلیا ... و یک رعشه است همه ی زندگی ... یک رعشه است همه ی زندگی و بعد ... علی خوشحال بود ... خیلی خوشحال بود و از شدت خوشحالی یک راست از بخش زایمان رفت و یک زیپو خرید ... فدرس هم ولی از چند وقتی قبلش قلبش نشسته بود توی زحل و ... همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ...

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 |

گاردلیا به فدرس : بهار وسوسه گر در راه است ... بهار طناز با قدم های سنگین و سلانه سلانه اش ... سرزمین مان  به گرمی نشسته فدرسم ... زمستان بساط اش را از ملک آبا و اجدادی مان جمع کرده و راهی سفر است ... خبر گذشتن یک سال دیگر را از چروک های صورت پدر گرفته ام ... از کف خیس حیاط که مادر امروز با اشک های پیرش آب پاشی اش کرد ... از گل سیبی که تا چند روز دیگر به دنیا می آید ... از تبریزی ها و صنوبرهای باغچه که قرار است باز سبز بپوشند ... از تنه ی کهن سال درخت گردو ... از طرح بی تاب دست هایم در پیچ و تاب لاله های سرخ و زرد که ثبت شد هزار هزار تصویر ... خبرش را خوب باخبرم ... حتی عکس های رنگی اش را امروز قاصدکی بی بال ریخت روی دامن ام ... عطر سنبل و ترکیدن دانه های اسپند و عجله برای رسیدن به تو و نشستن با تو سر سفره ی هفت سین از آخرین باری که نوروز را در ایران جشن گرفتیم ... نوای  مناجات "عظمت" سبزی سبزه ی سفره ی هفت سین را می پاشید به دل هایمان:  " ای پروردگار من ستایش تو را سزاست که نوروز را جشن قرار دادی برای کسانی که به محبت تو روزه گرفتند." بهار وسوسه گر در راه است ... گاردلیایت زیر آسمان غربت توی چشم هایش را تنگ می کند برای ماهی قرمز اشک های چشم هایش که الان برای خودش حتمن حسابی مردی شده ... تنگ اشک های چشم های گاردلیا ... اشک های چشم های گاردلیا ... دلتنگی عجیب است فدرس ... بودن در عین نبودن ... داشتن خوشبختی در حجم بزرگ نداشتن اش ... زخم های عجیب و خوشی های کوچک بزرگ کوچک مان ... آدم اینجا تنهاست فدرس و سایه ی لعنتی این نارون تا ابدیت جاری ست ... بهار وسوسه گر در راه است و این گوشه ی دنیا می شود باز با عطر شکوفه های سنجد سرزمین مان تا همیشه  دیوانه ماند ...

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 |

به غیر از آسمان پناه می برم  ... یک جسد که الان چند ماهی است که روی زمین ولو شده ... به غیر از ملحفه های بیمارستانی که همیشه بوی ادرار استریل شده می دهند و شب ها مالیده می شوند به اشک های قراضه ام ... به غیر از پایه ی تخت خواب برقی و چهار میله ی سرم که بالای سرم بیب بیب می کند ... به غیر از جنازه ای که هی آوازهای پیرزنانه می خواند بالای سرم ... هی انجیل هی تورات هی بار خدایا باز کن درهای رحمتت را که دارم می آیم انگار دیگر ولی ... من با طعم کما ... من با طعم پرتقال با چند قاچ آناناس ... ای ای ای ... یادت هست جواد ؟؟؟ آن شب من و تو توی آن اتاق و روی پرزهای کیمیا تکیه داده بودیم و ... هی جواد ... امشب هم ما ... من و تو ... با نان و خیارشور به معراج می رویم ... من مرخص شده ام اما جسمم هی به تکه هایی جا می ماند که از روحم عقب ترند ... مسلخه ی عجیبی است فدرس ... مسلخه ی عجیبی است ... توی دهنم را زده اند پر از پرز پر از خون ... تا صبح یکور صورتم روی موکت بود جوری که جا انداخته بود به طرح موکت رویش را ... تا صبح آب دهانم یخ زده بود مابین صورت من را و پر از پرزهای پرز پرز موکت را که از روی پرزهای زبانم را می چکانید روی ... من اما حرف هایم را باور کرده بودم تا اینکه به طرز سریعی توی بیمارستان رویال کلمبیا بودم که مردم ... خونم گردن طرح های بنجاق و ترنگ ...

نکته ی روز : فرمول من برای شادكامی یك آری است یك نه یك خط راست یك هدف  ... نیچه

به گاردلیا : شلنگ آب باز  ... باز است و وسط تابستان درست در از اثر شانس منطبق افتاده است روی وسط حیاط همین خانه ... یک زنبور که به شدت شعار می دهد و تظاهرات می کند یک کرم که از لای پنج دانه ی خاک سرش را بیرون کرده و نیشش تا بناگوشش باز است یک گنجشک که ریسته از بس که ریسه رفته است یک کفشدوزک که فرچه و واکس توی دستش از دهان بازش خشک شده است یک کلاغ قاطی که سرش را هی هنوز هم که هنوز است نمی تواند بخاراند ... من وسط حیاط که نه کنار حوض بودم گاردلیا و هی داد می زدم : گاردلیا !!! گاردلیا !!! کف پایم که روی موزاییک ها داشت جزغاله می شد توپ پسر صفدری که افتاده بود توی حیاط توی دست من منتظر چاقو بود ... سرم که آفتاب خورده بود ... پیژامه ام که دمت گرم باز هم یادت رفته بود خشتکش را بدوزی و چه خناکایی را می زد به آمپر بالا رفته ی فدرس خان  ... من هی داد می زدم : گاردلیا !!! گاردلیا !!! کرم نیشش باز بود و سرش بیرون ... زنبور مدعی ... گنجشک ریسیده ... کفشدوزک متعجب و کلاغ عصبی فدرس خان هم که اسفند دونه دونه ... گاردلیا هم پشت در پنجدری یک جفت دمپایی زیر بغلش و توی یک دستش کندترین چاقوی خانه و یک دستش روی دهانش و چادرش را جمع کرده بود پشت پاهایش زیر زانوهایش و چمباته زده بود پشت در و از لای در نگاه می کرد و کیلکیلکیل می خندید به همه ی این ماجرا ... جرات ندارد که اینجوری با این خنده ی کفر سگ درار  از در الان بیاید بیرون که ... جرات که ندارد  این گاردلیا خانم ما ... جرات که ندارد این پدر سوخته ... وای به اون لحظه ی لعنتی که کفر سگ فدرس دربیاید گاردلیا ... وای به اون روز گاردلیا ... وای به اون روز ...

 

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در شنبه بیست و دوم اسفند 1388 |
گاردلیا به فدرس : رو به باد نشسته ای ... باد بی سامان ... روی ابرها نشسته ای ... بی خیال ... سرت به سر ستاره ها گرم ...  توی جلد قرمز پدر بزرگ  پاهایت را دراز کرده ای ... عطر شکوفه های سنجد پیچیده توی روحت و تو مست ... مست مست ... کسی چنگ می زند به تارهای شکسته ام ... یکهو یک خط سفید خط عبور یک جت ... یک خط سفید بین دو پرنده ... یک عبور ممتد سفید ... صد و ده ستاره ی آن شب عجیب ... درست بعد ازاولین شلیک ... بعد از کارمیلاخ پنجم ... بعد از حضور دیوانه وار فرشته ای  که هی خودش را می کوبید به شانه هایت ... هاله ی  عجیب برفکهای دور تنش دور تا دور تو موج می زد و گاردلیایت توی برفها غلط می خورد ... سرت به سر ستاره ها گرم ... می بینی فدرسم ؟ همان فرشته دوباره خودش را می کوبید به سقف آسمانت  و گاردلیایت پشت پرزهای پتو با  طعم  شور خون / اشک ذکر می گفت ... یا بها الابهی ... یا بها الابهی ... یا بها الابهی ... دامنم را پهن کرده ام دور تا دورت  روی کف همین /این "زمین" شاهد رنجها ... سرت روی دامنم ... سرت روی زانوانم ... سرت به سرم گرم ... ستاره ها را سپردی به پدر بزرگ ... دستت بند دستهایم باز ... این بندهای باز ... روی زمین ... همین زمین زنده ... زندگی می کنیم همه ی همین زندگی  را  با همه ی عطرهایش ...  می شنویم همه ی همین ترانه ها را ...می چشیم همه ی همین  طعمهای خوش را ...  تماشا می کنیم زایش نهنگها و جفت گیری عنکبوتها را ... لمس می کنی/م  من تو را تو مرا  ... دستم را می کشی و می بری باز زیر آبهای گرم و پیر ... درونت دراز می کشم و باز ...دوباره باز برایت شعر می تراشم ... باز تلو تلو ... باز از تو با تو به تو در تو ... باز گاردلیا و فدرس ...

نوشته شده توسط فدرس و گاردلیا در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 |